Recent articles​

Implications Break


Majid Rahimi Jafari -11/8/2011

 

 

 

 

 

 

در ابتدای تحلیل لازم می‎دانم اشاره داشته باشم تحلیل پیش‎رو تنیده شده بر تئوری‎ها است و تا آن‎جا که به یک‎دست بودن مطلب ضربه نخورد سعی شده است موارد ثقیل توضیح داده شود.

اساس رابطه‎های دلالت بر نظریات ساختارگرایان بازمی‎گردد. همه چیز بر دوقسم و جهان دوقطبی بنا شده و چیزی خارج از آن حوزه وجود ندارد. آیا شخصی خلاف این امر می‎پندارد؟

در مقابل شب، روزی وجود دارد و در مقابل هر زندگی، مرگ. رابطه‎های دلالتگری هر پدیده و نشانه بر مبنای همین امر ریخته شد و بر پایه همین امر ساختارگرایان دو قسم در نظر گرفتند. یک سوی قضیه آن ماده و آن صورت زبانی است که بر امری دلالت می‎کند و سویه دیگر معنا. اساسا این معنا، ذهنی است و نمی‎توان برای آن مادیت درنظر داشت. تا بدین جا به مواجهه با اثر می‎پردازیم. عنوان مجسمه‎ها «خیال خالی» است. (آثار پرتو را می‎توان چیدمان هم نامید؛ اما نگارنده در ادامه تحلیل آن‎ها را با همان نام مجسمه یاد خواهد کرد) هم نحوه دلالت وجود دارد هم معنای ذهنی که البته به صورت استعاری در لامپ‎های غزل پرتو دیده می‎شود.

نظریات ساختارگرایان را پیش و کمی جلوتر می‎بریم. ساختارگرایان به پیروی از یلمسف -زبان شناس دانمارکی- برای هر سویه دو قسم در نظر گرفتند، صورت محتوا و صورت بیان، ماده محتوا و ماده بیان. حال، چگونگی دلالت هم جنبه فرم گرفت هم محتوا، هم ابزار بیان خواست هم ابزاری که به نشان بدل شود. لامپ‎ها این‎بار دلالتی گسترده‎تر خواهند یافت. از یک سو خود ابزاری برای بیان می‎باشند، از یک سو محتوا و در کل ابزار دلالت که در سوی دیگر رمزگان‎های دیگر وجود دارند. لامپ به صورت بالقوه ما را در تاریکی فرو می برد تا این که روشن شود و به همان دوقطب اصلی برسیم. لامپ دالی است برای روشنایی. در میان این لامپ که به صورت فیزیکی و ابژه به معرض حضور رسیده است، اجسام دیگری وجود دارند که خود وارد بازی دال‎ها می‎شوند و هر کدام از آن‎ها شناوری دال‎ها را برای رسیدن به آن صورت و محتوای نهایی –به آن مدلول نهایی- مبهم‎تر نمایند.

ساخت‎گرایی از تحلیل این آثار هنری توانمند نیست و بحث اصلی این تحلیل رسیدن به رویکرد منطقی است. رویکردی که بتوان بر پایه نقد علمی پیش رفت و هر اثری با حرف مشابهی سنجیده نشود. اساسا رسالت اصلی نقد این است که آموزنده باشد. هم جایگاه اثر هنری را مشخص کند هم بتواند تئوری‎ها را از ورای مورد مطالعاتی خود سهل سازد. به گسست دلالت می‎رسیم جایی که ساخت‎گرایان ملهم از جبهه چپ در فرانسه تصمیم گرفتند برای جلوگیری از نقد سنتی و نقد منابع، گذری به پساساخت‎گرایی داشته باشند دیگر آن رابطه دلالت‎گری وجود نداشت دیگر جهان دوقطبی معنا نداشت و قطبیت‎زدایی و مدلول استعلایی بحثش به میان آمد و دلالت‎ها بر مبنای خوانش متن –سطح پدیداری اثر- معنا یافت.

غزل پرتو در سطح اول صورتانه ما را با لامپی مواجه می‎سازد که تا به حال همان تلقی گذشته را داشته‎ایم. بر منطق دوقطبی باید روشن شود تا روشنایی ببخشد یا خاموش شود و به تاریکی فرو رود؛ اما از لامپ آشنایی زدایی شده و پیش‎انگاشته‎های ما نمی‎تواند معنا یابد. در بین این حباب شیشه‎ای –لامپ- زندگی وجود دارد که ما به سطح تجسمانه اثر رسیده‎ایم. این زندگی از جنس‎های مختلف است: لباس‎های بر روی بند (که منتسب به انسان است)، درخت پربرگ (که البته در کنار یکدیگر نیستند) و درخت خشک (که در سطح اول شاید مرگ را تداعی کند اما خود ابزاری برای حیات و سرزندگی شده است. دو نفر بر روی آن تاب می‎خورند) قایق‎های شناور بر فضا که من همه را شناور بر خیال لقب می‎نهم.

 

هر عنصر به مثابه یک نشانه وارد گفت‎وگو خواهد شد. در این‎جا مبحث «منطق گفت‎وگویی» به میان می‎آید. منطقی که هیچ چیز را مجرد و در لحظه خلق شده نمی‎پندارد. از ورای این لامپ‎ها یا حباب‎های شیشه‎ای آواهای دیگر ما را فرا می‎خواند که در زندگی هر روزمان این اجسام را دیده‎ایم اما فرم و سطح صورتانه باعث دگرگونی تجسم آن‎ها شده است تا سطح مفهومانه خاص اثر پدید آید. خود اجسام در درون اثر فارغ از گفت‎وگو با آثار پیشین نیز وارد گفت‎وگو با یکدیگر می‎شوند. لباس‎هایی که بر بند معلق هستند، انسان‎هایی که پا بر زمین خاکی –جهان لامپ- نگذاشته‎اند و قایق‎هایی که نه بر آب بلکه بر هوای این حباب‎ها شناور هستند. همه این عناصر به مثابه نشانه‎ای وارد گفت‎وگو با همین سطح حبابی و شکننده می‎شوند. سطحی که زندگی را گرفتار می‎بیند. هنرمند جهانی که زندگی در آن جریان دارد در عین این‎که ممکن است سرزنده باشد آن را بر یک درخت خشک استوار و شکننده استوار می‎بیند؛ در عین این‎که ممکن است پربرگ و سبز باشد ولی تنها است؛ در عین این‎که لباس‎ها و نشانه‎هایی از انسان بربند است هر لحظه امکان ریختن آن‎ها مانند بند آخر وجود دارد و هر چند ما قایق‎های خود را داریم اما آن‎ها بر هیچ آبی شناور نیستند.

 

همه چیز در سطح خیال باقی مانده است. انگاره‎ای بالقوه است که بالقعل نشده مانند نماد اصلی لامپ‎ها خاموش. خیالی که خالی است و بالفعل نمی‎شود. لامپ در سطح مفهومانه و استعاری با توجه به توضیحات در سطح سوم و گفت‎وگوی نهایی نماد شکنندگی است و هستی و پدیده‎ها با هر تلنگری خواهد شکست. پدیده‎ها در یک رابطه سیال به سطح مفهومانه رسیدند. غزال پرتو لامپ‎های خود را در مجموعه‎ی چیدمان «آدم-حوا» روشن می‎کند که آن چند اثر تحلیل خود را می‎خواهد. تنها با دادن کدهایی شما را به مواجهه با آن‎ها دعوت می‎کنم. بدویت از نام هم پیداست جایی که هنوز قایق‎هایمان بر آب بود زندگیمان هویت داشت و پاهایمان بر روی خاک بود. جایی که حباب‎های شکننده در ورا قرار داشت و به راحتی شکسته نمی‎شد. آن‎جا ریشه ما قرار داشت در نزد نیایمان «آدم» و جفتش «حوا»

Report of Ghazal Partou sculpture exhibition in  Farvahar Gallery
Mahan Momeni-10/8/2010
 
 
 
 

 

جمعه ٩ مهرماه ١٣٨٩ نمایشگاه مجسمه غزال پرتو و دلبر شهباز در گالری فروهر افتتاح شد. جمعیت در گالری فروهر موج می زد از لابلای جمعیت راهی به سوی آثار باز کردم. انصافا گالری تازه کار فروهر در اطلاع رسانی به خوبی عمل کرد و من شخصا هم از طریق ایمیل و هم اطریق اس ام اس از نمایشگاه با خبر شدم و هر چند این دو هنرمند جوان و تازه کار بودند مخاطب زیادی به بازدید از نمایشگاه آمده بودند. اثر این دو هنرمند کوچکترین ارتباطی به هم نداشت و نمی دانم دلیل برگزاری این نمایشگاه به صورت دو نفره چه بود. در میان انبوه جمعیت ترجیح دادم که ابتدا از کارهایی که در قسمت پشت گالری بود و بالطبع خلوت تر هم بود دیدن کنم. آثار غزال پرتو مجسمه های لامپ گونه ای بودند که چیدمانی از المانهای آشنا در حباب شیشه ای محصور شده بود. گفتم المانهای آشنا، آشنا بودند و در حباب شیشه ای غریب می نمودند.با ارائه چند تصویر از کارها به شرح بیشتر می پردازم.

به روی فنر میانی لامپ ردیفی از آدمها را می بینید که در اشل بسیار بسیار ریز با جزئیات کار شده اند.و اطراف دیواره لامپ درختهایی به چشم می خورد. این آدم ها و این درخت ها بیننده را به یاد آدم ها و درخت های کتاب راندو که در معماری کار برد دارد می اندازد. در اثر دیگر یا بهتر بگویم در لامپ دیگر رخت هایی که به روی بند پهن شده اند در دیگری ردیف کلاغ ها بروی سیم برق و لانه آنها برسقف لامپ دیده می شود. اینها المانهای آشنای شهری هستند که هر روزه بر در و دیوار شهرمان می بینیم و این آشنا در دل حباب شیشه ای به شکل لامپ غریب می نماید. فضای گالری را کم نور کرده بودند و با مهتابی هایی که در کف گالری قرار داده شده بود نور خفیف آبی حاکم بود و لامپ این مظهر روشنایی اینبار نوری از خود ساطع نمی کرد و مثل ماه منتظر بود تا منبع نوری دیگری بر آن نور بتاباند. غزال پرتو با استفاده از المانهای اشنا در یک بستر نا آشنا بیننده را در گیر فضایی می کرد که در مقابلش قرار گرفته است. پرتو توسط یک ال سی دی تصاویری از پروسه ساخت آثار که شامل پروسه تولید محفظه لامپ ها از طریق دمیدن در کارگاه شیشه گری بود را به نمایش گذاشته بود.